محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

136

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

شعر هنوز پيشرو « 1 » روسيان بطوع نكرد « 2 » * ركاب او را نيكو بدست خويش بشار و مسعود سعد بمعنى كوفته شده و وامانده و گرفتار و پابند آورده چند جا ، از آن جمله گفته : شعر گردد در برها دمها خبه * ماند در تنها جانها بشار و ديگر گفته « 21 » : شعر امروز بت‌پرستان هستند بيگمان * در بيشه‌ها خزيده و در غارها بشار و امير خسرو نيز گويد : شعر هر ضعيفى كى جهد از پاى بند آب و گل * پيل بيچاره شود چون درو حل گردد بشار اما صاحب تحفه و شمس فخرى بمعنى نثار آورده‌اند و شمس فخرى مؤيد اين معنى گفته : بيت بشير باد صبا مژدهء گل آورده است * همى فشاند در پايش ابر و شاخ بشار باستار و بيستار - يعنى فلان و به همان . مثالش هم او فرمايد « 22 » : شعر با وجودت از شهان باستان * بر زبان نارد فلك جز باستار بتيار - [ بتاى قرشت و ياى حطى به وزن اسرار ] رنج و مشقت باشد . چنان كه « 3 » استاد ابو الفرج فرمايد : شعر به وزن عدلش ميزانهاى ظلم سبك * بعون رايش بتيارهاى دهر سليم بيور - [ به وزن زيور ] بمعنى ده هزار باشد مثالش حكيم فردوسى فرمايد : شعر كجا بيور از پهلوانى شمار * بود در زبان درى ده هزار و بيوار نيز آمده در فرهنگ [ باضافهء الف ] و به اين بيت سراج سكزى متمسك شده : شعر از همت تو كى سزد آخر كه بنده را * هر سال عشر الف ز بيوار مىرسد و نيز ضحاك را گويند : مثالش هم او فرمايد « 23 » : بيت نه من بيش دارم ز جمشيد فر * كه ببريد بيور ميانش به ار و وجه تسميهء ضحاك به اين نام در بيورسب گذشت و در فرهنگ بمعنى گردكان و بادام و امثال آن كه مغزش ضايع شده باشد نيز آمده . بادآور - همان بادآورد مرقوم بهر دو معنى . برزگر و برزه‌گر و برزيگر - بمعنى مزارعست . مثال اول فخر گرگانى گويد : بيت عقل بود برزگر و تخم روح * آب دهش خضر و مسيحا و نوح بتاوار - [ بعد از باء تاى قرشت به وزن هوادار ] در فرهنگ بمعنى عاقبت باشد . مثالش منوچهرى گويد « 4 » :

--> ( 1 ) « س » : پيش روى . ( 2 ) « س » : نكر . ( 3 ) اصل : چنانچه . ( 4 ) « ن » : عنصرى فرمايد ؛ « ب » « س » : عنصرى ولى شعر از منوچهرى است و در ضمن مسمط دوم وى آمده است . بديوان منوچهرى چاپ اول نگارنده ص 123 نگاه كنيد . ( 21 ) يعنى : مسعود سعد . ( 22 ) يعنى : شمس فخرى . ( 23 ) يعنى : فردوسى . چنان كه بشاهد لغت « ار » نيز آمده است .